داستان مهدوی (5): آوای استغاثه

وقتی بیدار شد دید که همسفرانش رفته اند و او را جا گذاشته اند.
صدای درنده ها خبر از نزدیک بودنشان می داد و بیابان خشک خبر از تشنگی طولانی. 
در آن حالت اضطراب و استیصال، به رسم مذهب پدری، یک یکِ خلفای مذهبشان را صدا زده بود. کمک خواسته بود و جوابی نشنیده بود.

داستان مهدوی (5): آوای استغاثه

وقتی بیدار شد دید که همسفرانش رفته اند و او را جا گذاشته اند.
صدای درنده ها خبر از نزدیک بودنشان می داد و بیابان خشک خبر از تشنگی طولانی. 
در آن حالت اضطراب و استیصال، به رسم مذهب پدری، یک یکِ خلفای مذهبشان را صدا زده بود. کمک خواسته بود و جوابی نشنیده بود.
 
نا امید از همه جا و همه کس، یاد حرف مادرش افتاد که می گفت:
ما امامی داریم که فریادرس گمشدگان است.
امام زنده ی ما، کنیه اش اباصالح است. 
همان وقت با خودش عهد بست که اگر او به فریادش برسد، به مذهب مادری در آید.
 با هر قدم که بر می داشت، فریادی به نشانه ی استغاثه سر می داد.
یک مرتبه دید سید بزرگواری همراهیش می کند. حضرت از او خواست که به مذهب مادری ایمان بیاورد.
بعد هم وعده اش داد که به زودی، به آبادی شیعه نشینی خواهد رسید. 
پرسید: شما با من به آنجا تشریف نمی آورید؟
فرمود: هزار نفر دیگر در جایجای زمین به من پناهنده شده اند؛می خواهم به داد آنها برسم. 
کمی رفت و به همان آبادی رسید.
مسافت عادی آبادی آنقدر زیاد بود که همسفرانش فردای آن روز به آنجا رسیدند.(مکیال المکارم، ج 1، ص 87؛ ذیل بخش چهارم، مورد هفتم)

منبع: روایت هایی داستانی پیرامون وجود مقدس امام عصر سلام الله علیها با نگاهی به کتاب شریف مکیال المکارم